تبليغاتX
آسمانم آنقدر نزدیک است!نزدیک


آسمانم آنقدر نزدیک است!نزدیک

مردمان بر روی زمین استوار ٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند.

این اولین باری ست که دارم خودم را مجازات می کنم آنقدر حس وحشتناکی نسبت به خودم دارم که

تصمیم به مجازات خودم گرفتم.

شاید ساده ترین اش این باشد که عمدا کاری کردم  که در طی یک روز به طرز مرگ آوری سرما بخورم و

حالا هم که نفسم بالا نمی آید ناراحت نیستم.

آنقدر خسته شده ام که  به زجر دادن خودم راضی ام. باورت نمی شود که چقدر می توانم بی خیال باشم؟!

انگار نه انگار که...

امشب به طرز عجیبی احساس کردم ترسی عجیب تر را.

گاهی خودم به خودم غبطه می خورم. باورت می شود؟

حتی نمی دانم  کی به فرسنگ ها آدم شدنم نزدیک می شوم؟ هنوز آدم نشده ام می دانی که؛

کار هر کس نیست خرمن کوفتن /  گاو نر می خواهد و مرد کهن!

نگران نباش. آدم می شوم. کاش آنروز ابری باشد. لک لک ها باران را دوست ندارند.

راستی؛ خدایی که نمی بینمت و می دانم که هستی، نگذار زیر این فاجعه له شوم، شاید آدم شدم.

می گویند می توانی. فقط 7 روز تا سونامی مانده ..

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/23| ساعت 1:13| توسط رویا||

 

می دانم که می دانی نشانی دفتر مشق شبهایم کجاست

هر شب مشق هایم را می خوانی؟

امضایشان هم نکنی رد نفس هایت را در سطرهایش می بازم!

راستی دیگر کسی نیست به من دیکته شب بگوید

می ترسم سواد یادم برود. می ترسم. عجیب می ترسم....

وقتی 4 تا نقطه ست، بدون هویت تو، توی این 4 نقطه گم شده

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/22| ساعت 1:51| توسط رویا| |

 سرت را باد خواهد برد تا ملک پریشانی

                        ملائک ماه می پاشند بر تشویش پیشانی

به تشریع پرستو کفشهایت را مسلمان کن

                      چنین در خویش می لنگی، چنان در کفر زندانی!

 خطاب خاکها را در کبوتر دست می شویم

                      زمین مرطوب خواهد شد از این پرواز بارانی

در آی! آیینه در موج است نوحا! سخت محتاجم

                      غریقی مانده در گیسو ـ بدان چشمان طوفانی

تمام بیت آخر را زیارتنامه می خوانم

                      پرستو می چکد از لهجه ماه خراسانی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07| ساعت 17:5| توسط رویا| |

 

از تاریک خانه ی اندوه،

                    که رد شدی

رویِ چمنِ سادگی،

                    سُر خوردی.

تصویرت را،

                    روی بادکنک ها که دویدم

دلم برایت سوخت.

گفته بودمت،

اگر بادکنک باشی،

                     سوزن خواب می بینی.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09| ساعت 12:44| توسط رویا| |

حتی سپید سیر زمستان کلاغ باد!

دیگر تمام روشن باران کلاغ باد!

توران مرگ، سهم سیاوش هایتان

در این میانه مرکب دستان کلاغ باد!

یاغی خطاب می کندم چشم هایتان

باشد ولی سپیدی چشمان کلاغ باد!

عصیان آسمانی چنگیز در من است

سیمرغ سالمرد شمایان کلاغ باد!

در دست های قابله، قابیل دیگری است

فریاد سوگواری انسان کلاغ باد!

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30| ساعت 11:48| توسط رویا| |

الان که هستم، کمی نیستم!

فرق است میان نیستی پس از هستی و هستی پس از نیستی!

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30| ساعت 11:47| توسط رویا| |

سیگاری بگیران
                و نشئه کن
                           شاید آرام گیری

تو که باید خوب بدانی، سیگار به من نمی سازد

باید اکسیژنی بگیرانم
                     تا نشئه کنم
                                  شاید آرام گیرم

تو،
  نگران من نباش

خیلی زود حذف می شوم
                        پیوندها را که یادت هست؟!!...

می گویم      نگران نباش

سیگاری بگیران
                 و نشئه کن
                             بی خیال رویایت...


پی نوشت:از هیچ بشری توقع ندارم که از این نوشته چیزی درک کند جز یک نفر، که بی شک می فهمد!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05| ساعت 17:33| توسط رویا| |

همیشه عاشق پرواز بادبادک بود

همان که در سر هر مزرعه مترسک بود

سکوت در دل او تا همیشه می رقصید

اگرچه گاه نگاهش، پر از چکاوک بود

شناسنامه او را کسی نمی دانست!

ولی برای درختان همیشه کودک بود

برای مزرعه ها چون عروسک گاهی

برای چشم کلاغان شبیه بختک بود

دهان نداشت ولیکن نسیم و نخ می خواست

دلش شبیه قدم های بادبادک بود

                ***

شبی پرید و از اینجا به آسمان ها رفت

مترسکی که به فکر عروج لک لک بود...

 

نوشته شده در شنبه 1388/05/31| ساعت 6:10| توسط رویا| |

 

دلم تنگ شده برای مستی ام وقتی دیوانه وار می خندیدی... همین!

نوشته شده در جمعه 1388/05/30| ساعت 3:9| توسط رویا| |

اگر اندکی پایین تر بود آسمان

مثل دیگر شاعران

آرزو نمی کردم که چیزی بر آن بنویسم

می بریدم و

پپیش بند پرنده هایش می کردم.

اگر این رودها

ادامه نمی یافتند

به خیالشان ته دنیا را ببینند

بر ساحل نمی نشستم

(مثل پرنده ها،قایق ها)

و به شور ابد نمی اندیشیدم

تقطیرش می کردم

در قلمم می ریختم.

اگر اینقدر ماه

جدی نبود

که طی هزاران سال

حتی یک قدم به سمت خانه من بردارد

بر می داشتم و

صافش می کردم روی میز

می نوشتم: چه ارزش دارد زندگی

که این همه چیز داشته باشی و بگذاری بمیری..

حیف

هیچ کدامشان مال ما نیست

و چقدر دوستت دارم زندگی

که همین فرصت کوتاه را، بعلاوه او

به من هدیه کردی

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26| ساعت 22:56| توسط رویا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست